شعراززنده یادابراهیم منصفی(رامی)

دلوم شوا بلبل بشوم

یه بلبل بی همزبون

با چیلویلو چیلی ویلی

بیام روبوم خونه تو

بگم عزیزوم یادتن

یروزی پیشت هستروم

افسوس که قدروم ندونست

وا تیر ازه تو بالو پروم

آدمو قدروم نادونن

آدمو حرفوم ناخونن

آوازخوب وبی ریا

یک دفه هم گوش ناکنن.....

دراین حریم شبانه ستم گرفته

دراین شب خورده خاکسترکه غم گرفته

رفیق روزگارروشن رهای من

ستارها روصدابزن دلم گرفته

قامت یاران ازخبرداران اگر شکسته

جنگل جاری رودبیداری به گل نشسته

بهارمن ......

ستاره سوسونمیزنداگرکه برمن

رفیق شبهای بی کسی ای سربه دامن

دراین سکوت ستربن سنگربه سنگر

چراغ خورشیدواره جشن توروشن

یادروزهای نبرد دوستان بادشمنان دون یاددستهای کوچک اماپرتوان رزمندگان بزرگ درروزوشبهای که منو تو

درخواب نازبودیم اینان سینه هاشان را آماج گلوله هاقراردادندمثل گل پرپرشدند انان که چنین گستاخی راداشتند که اگرزنده نباشند مرگ راانتخاب کنندوشهیدحقیقت شوندوما روسیاهان روزگارپست شب عزا

میگیریم وسپس صبح اش رااعلام میکنیم ؟

عشق یعنی پرشدن خالی شدن

درمسیرسبزرودجاری شدن

عشق یعنی سایه ای ازجنس غم

یک خیالی واهمه درپیچ وخم

عشق یعنی انتظارمنتظر

تابرقص آیدعمرگرددهدر

گل نیلوفرینم ای عشق. تک ستاره فروزان وفرزانه ام. احساس سوختنم راچگونه منظرنظرقرارمیدهی وقتی که نمیسوزی ؟ چراکه

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیرتاکه بدانی چه میکشم

 

میخواهم کلبه ای بسازم باتاروپودعشق وهزینه

 

های معماریش راباتمامی امکاناتش به مهندس

 

 ناظری مهربان ودلسوزتقدیم کنم شاید مهندس

 

این ساخنمان زیباتوباشی

 

ازقلب تنها(مالک بنای عشق)

امام رضا(ع)

مردم ازکسی که باصراحت وصادقانه باآنهارفتارکندخوششان نمی آید

دراین سایه وحشت وتردیدکه شلاق بی رحم تنهای برتن لطیف وصادق عشاق سپیدی رابه سیاهی بد سرشت تبدیل میسازد

بامن بخوان

دراین زمانه بی هیاهوی لال پرست

خوشابه حال کلاغهای قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خودرا

برای این همه ناباورخیال پرست

 

دریغا که درد هجران وتازیانه شب پرست نمیداندبادل من چه میکندچون هنوززنده ام وزندگی میکنم مراهیچ ترس و تردیدی نیست پس شرح زندگانیم رابی

پرواحکایت میسازم تابدانی دراوج جوانی باقلب سوخته ام چه کرد اماتوای خوب من

دیگر باربامن اهنگی بساز اهنگ ساده وصمیمی دوست داشتن چراکه؟

عشق جوششی کوروپیوندی ازسرنابینای ولی دوست داشتن همزبانی درسرزمین

بیگانه یافتن  عشق لذت جستن امادوست داشتن پناه جستن؟

ای وابسته گریزان

توکه مرامی یابی واحساس میکنی کدام گزینه راعلامت میزنی تاازاین درس در مکتب من نمره عالی بگیری؟

آدرس: مکتب خانه عشق درسایه خیال

ای اشنا

بگذرزمن ای اشناچون ازتومن دیگرگذشتم

دیگرتوهم بیگانه شوچون دیگران باسرنوشتم

میخواهم عشقت دردل بمیرد

می خواهم تادیگردرسریادت پایان گیرد

هرعشقی میمیردخاموشی میگیردعشق تونمیمیرد

باورکن بعدازتودیگری درقلبم جایت رانمی گیرد؟

کاش به مثابه آخرین بیت سوزناک این شعربودی ولی افسوس که مراچون بیت اول سوزاندی؟

ای هق هق حزن انگیز دراین  شبهای درخودشکستن ای سایه خیال من . چشمانم  رامیبندم تامرگ این قوی زیبارانبینم چون تحملم کم است. چه تلخ وزهراست کلمه فریب ؟ وهم خانوادهای دروغین اش

نجوای دلتنگیم این خواهدبود

 

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است غزل

یاشاید

 

گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم

آینه گذشته من تو پوچ وخیالی هستی تورا خوب نمی شناختم ولی خداخواست واسطه گریزانم تورابمن بشناساندازتونفرت به دل ندارم تابه خودآیی هرچندکه عذابم دادی ولی تورامی بخشم. چون عاطفه سردومبهم ات مراسوزاند

شعله شدم  وبی پروا دردام خیالات رها ودرانتحاری مرگبارو دردناک سکوت پیشه کردم

تاناجی ازجنس خودم ازاین سکوت مرابرهاند

آه که شکسته شدم

 

نمیدانم چه خواهدشد

نمیخواهم بدانم  کوزه گر باخاک اندامم چه خواهدساخت

ولی بسیارمشتاقم

که ازخاک گلویم سوتکی سازدبدست کودکی شیطان وبازیگوش

واوهردم دم خودرا

نوازددراین سوتک

بدین گونه بگیردانتقام اختناق مرگبارم را

زنده یاددکترعلی شریعتی

 

سایه خیال من سلام

میدونی این سلام بی وسعت و بی پروا تقدیم می کنم

خندات گرفت

خیال پوچ من همان واسطه گریزانه میفهمیدی کی رومیگم

درسته (تنهایی)

تنهای شب خیالم رانگیرچون جفاها به این خسته خیال پردازشده

آتش گرگرفته قلبم راخاموش کن ای حیات دیرنه ام

ازکتاب نیایش شهیددکترعلی شریعتی

خدايا:
كافر كيست؟مسلمان كيست؟شيعه كيست؟سني كيست؟مرزهاي درست هركدام كدام است؟
من آرزو مي كنم كه روزي سطح شعور و شناخت مذهبي‌‌ در اين تنها كشور شيعه ي جهان به جايي برسد كه سخنگوي رسمي مذهب ما فاطمه را آنچنان كه سليمان كتاني-طبيب مسيحي- شناسانده است و علي را آنچنان كه دكتر جورج جرداق- طبيب مسيحي- توصيف مي كند و اهل بيت را آنچنان كه ماسينيون كاتوليك تحقيق كرده است و ابوذر غفاري را آنچنان كه جوده السحار نوشته است و حتي قرآن را آنچنان كه بلاشر- كشيش رسمي كليسا- ترجمه نموده است و پيغمبر ما را آنچنان كه ردنسن-محقق يهودي- مي بيند بفهمد و ملت شيعه و محبان اهل بيت و متوليان رسمي ((ولايت)) و مدعيان مذهب حقه جعفري روزي بتوانند به ترجمه ي آثار اين كفار رسمي توفيق يابند
و آنگاه اين ها حسين حامل پرچم سرخ تاريخ و وارث تنهاي آدم و مجسمه ي زنده ي جاودان اعجاز انسانيت را عاجز و نالان نشان مي دهند كه در لحظه ي مرگ از دژخيم به زاري و ترحم آب خوردن التماس مي كند! اين ها كه علي مظهر شرف انساني و رب النوع شهامت و حريت را كه زبانش در گفتن حق همچن شمشير در كوبيدن ناحق شهره ي تاريخ است، عنصرسست و جان ترس و شخصيت لرزاني معرفي مي كنند كه از ترس جان با رژيم ظلم بيعت مي كند و از ترس جان غاصب را خليفه ي رسمي پيامبر مي خواند و از ترس جان به ((امام كذاب)) اقتدا مي كند و از ترس جان عضو شوراي نامشروع مي شود و از ترس جان مقام امامت شيخ را كه همچون مقام نبوت پيغمبر به نصب الهي است به راي و شورا مي گذارد و از ترس جان ديگري را در مقامي كه خدا بايد معين كند به رسميت مي شناسد و حتي مظهر جوانمردي و سرخيل آزادگي و عظمت انساني از ترس جان به حرام زاده ي كافر غاصب و فاسدي دخترش را به زني مي دهد، كه انحراف جنسي هم دارد، كه غصب را او بنياد كرده است، كه غلامش همسر عزيز اورا كتك زده است، كه خودش خانه ي اورا به آتش كشيده است، كه در خانه اش را او به پهلوي فاطمه زده است، كه او پهلوي فاطمه را شكسته است، كه محسن شش ماهه را ضربه ي وحشي او موجب سقط شده است...
اين ها كه فاطمه را، زني كه به تصريح شخص پيغمبر:((يكي از چهار زن ممتاز تاريخ بشر است)) كه ((پيشواي همه ي زنان عالم است))، زني كه شخص پيغمبر(ص) دستش را به حرمت مي بوسد، زني كه همسر و همدل علي بزرگ است دختر پيغمبر بزرگ خداست، كه حسين را پرورده است و زينب را...زن نالان و گرياني نشان مي دهند كه فقط آه مي كشد و نفرين مي كند و ناله از درد پهلويش و شكايت از قطعه زميني كه دولت از او گرفته است!
اينان كه زينب را، زني كه وقتي حسين به سوي مرگ هجرت مي كند و انقلاب شگفت خويش را تصميم مي گيرد شويش را طلاق مي گويد! تا براي اسارت در راه جهاد آزاد باشد، او كه هر شهيدي از خاندانش بر خاك مي افتاد همچون بازي پريشان كه از خيمه بيرون مي پريد و شيون كنان بر سرش مي نشست و به درد مي ناليد و بر او مرثيه مي گفت، هنگامي كه دو فرزند خويش كه آنان را نيز به قربانگاه آورده بود به خاك افتادند باز همه ي چشم ها به خيمه ي زينب دوخته شد، اما خيمه اين بار ساكت ماند.حتي صداي پاي اشكي بر گونه اي برنخاست!زينب را در زنجير اسارت و در بازگشت از قتلگاه همه ي خاندانش، فريادهاي علي وارش بر سر شهرهاي دژخيمان و كاخ هاي جلادن هنوز در گوش تاريخ طنين افكن است و زمين را زير پاي ستمگران مي لرزاند، زني نوحه گر مي شناسانند بر مرگ برادر و ديگر هيچ! و اين ها كه پرچمدار انقلاب كربلا را كه از يادش حماسه مي جوشد و چهره اش مروت و مردانگي را تصوير مي كند، قهرمان پارتي هاي زنانه كرده اند و سمبل سفره هاي ابلهانه!
اين ها شيعه اند.شيعه ي علي!تنها پيروان اهل بيت، تنها ملتي كه حق را تشخيص داده اند و چهره ي پرشكوه علي را و عظمت هاي خاندان علي را كه همسايه ي سنت است و سرچشمه ي راستين و نخستين حقيقت يافته اند؟
و دكتر بنت الشاطي استاد دانشگاه و نويسنده ي توانايي كه قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بيت كه مي گفت:من در اين خانه زندگي مي كنم سني است؟
و بلاشر كه روحاني رسمي مسيحيت بود و چهل سال در تحقيق و ترجمه ي قرآن رنج برد و بر روي آيات كور شد، و ماسينيون كه دريايي از دانش بود و 27 سال تمام در زندگي سلمان، تخستين بنيانگذار تاريخ شيعه در ايران، غرق شد و تمام عمر را به تحقيق و جمع همه ي اطلاعات موجود در طول تاريخ و در همه ي اسناد و آثار و مآخذ عربي و فارسي و لاتين و تركي و حتي مغولي راجع به زندگي و شخصيت و تاثير شخصيت حضرت فاطمه پس از مرگش در تاريخ ملت ها پرداخت و هرگاه از فاطمه از عرفان اسلامي و از سلمان سخن مي گفت سراپا مشتعل مي شد كافر؟
خدايا:
به من بگو تو خود چگونه مي بيني؟چگونه قضاوت مي كني؟آيا عشق ورزيدن به اسم ها تشيع است؟ يا شناختن ((مسمي ها))؟ و بالاتر از اين - يا پيروي از ((رسم ها))؟

زنده یاددکترعلی شریعتی

ازدکترعلی شریعتی

خواهران،برادران!
اكنون شهيدان مرده اند، و ما مرده ها زنده هستيم، شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آن ها كه گستاخي آن را داشتند كه وقتي نمي توانند زنده بمانند مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي شرمان مانديم،صدها سال است كه مانده ايم.وجا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما مظاهر ذلت و زبوني بر حسين و زينب مظاهر حيات و عزت مي گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان،عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده اند، و ما شب شام غريبان مي گيريم، و پايانش را اعلام مي كنيم.و مي بيني چگونه در جامه ي گريستن بر حسين، و عشق به حسين، با يزيد همدست و همداستانيم؟او كه مي خواست اين داستان به پايان برسد.
چه هوشيارانه دگرگون كرده اند پيام حسين را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را،پيامي كه خطاب به همه ي انسان هاست.

ازکتاب حسین (ع)وارث آدم

دردعلی (ع)

درد علي دو گونه است:دردي كه از ضربه ي ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه شب هاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده...و به ناله درآورده است.ما تنها بر دردي مي گرييم كه از ابن ملجم در فرقش احساس مي كند
اما اين درد علي نيست
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده استءتنهايي استء كه ما آن را نمي شناسيم
بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را
كه علي درد شمشير را احساس نمي كند
و ....ما
درد علي را احساس نمي كنيم

ازکتاب علی تنهاست اززنده یاددکترشریعتی

داریوش اقبالی

من آن موجم که آرامش ندارم

به آسانی سرسازش ندارم

همیشه درگریزودرگذارم

نمی مانم به یک جابی قرارم

سفریعنی من وگستاخی من

همیشه رفتن وهرگزنماندن

هزاران ساحل ونادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من ازتباردریاازنسل چشمه سارم

رهاترازرهایی حصاربی حصارم

ساحل حصارمن نیست پایان کارمن نیست

همدردویارمن نیست کسی که یارمن نیست

درانتظارمن نیست

شعرازعیسی بلوچستانی

به دنبال یه هم سینگار اگشتم

مثل لیلی ومجنون واراگشتم

به دنبالت توی کوه وبیابون

ازهجرتوایتوکاخواراگشتم

افهمیدم که کفتم ازچشو دل

ادونوم بی کسو وبی یاراگشتم

نهی توکه بگینی مه چه توکا

به دورتومثل پرگاراگشتم

به دنبال یک رفیق وهمراه میگردم همانند لیلی که مجنون رامی پرستید

ازهجران عشق تو توی کوه وبیابان این قدر خواروگرفتارراه رامی پیمایم

میدانم که بخاطردوست داشتن تو بایدآواره وسرگردان بمانم چون تورادوست

دارم همه مراازخودرانده اند

تواکنون نیستی که ببینی اگربودی مثل پرگاربه دورت میچرخیدم

 

خوشاازبندتن رستن

خوشاازبندتن رستن پی آزادی انسان

نمی ترسم من ازبخشش که اینک سرکه اینک جان

اگرپیرم اگربرنا اگربرنای دل پیرم

به راه خیل جان برکف که میمیرم میمیرم

اگرسرخورده ازخویشم من مغروردشمن شاد

برای فتح شهرخون توراکم دارم ای فریاد

دراین غوغای مردم کش دراین شهربخون خفتن

خوشاازچنگ شب رستن ولی ازمرگ شب گفتن

 

                                                                     داریوش اقبالی

آن روزها

آن روزها که فیل ام  یادهندوستان نکرده بودشعرهایم رادرکوزه میگذاشتم وآبش رابا اجازه میخوردم اماامروز میخواهم شاعری باشم باشمشیروجدان دردست وپدری که میخواست یک ریال رابین  دو برادربه عدالت تقسیم کندامسال سال قحطی عاطفه است  سالی که اخرین  بازماندگان دیوان شعرشان راچاپ کردندتادرروزنامه فروشی ها باتیتراژبزرگ بنویسندخانمهابرای تناسب اندام ازیوگااستفاده نمایند  ؟

اینهمه خون حجامت ملت بود تا بعضی ازآقایان چلوکباب سلطانی کوفت کنند قلیان بکشند وبی روغن کرمانشاهی لب به غذانزنندتا اگرنهارشان آجرشدآجررابه قیمت گزافتربرمردم قالب کنند؟

بیاوبیخیال باشم درروزگارجک وغیبت درروزگارچرخشهای ۱۸۰ درجه ای یادش بخیرداریوش وگوگوش نعمت نفتی گل

گفتی روزگاردامپاییهای ‌لاانگشتی بیا به امامزاده داوودبرویم کبابش معرکه است هوای گوهستانهای

دربند بیابه فکرتمدن باشیم هنگامی که تابوت شهیدنمی آید؟

بگذارصغری سربجه هایش راباسیراب وشیردان گرم کند مادرسه شهید دق کند امام خون دل بخورد و...

دیگرآقایان صیغه چهاردهم شان رابخوانند؟   چکیدهای از روزنامه اطلاعات درسال ۱۳۶۷

پدرومادر ما متهمیم

پدرومادرمن درخلوت خالص توبوده ام دیده ام که با چه سوزی درسجاده نمازت روی به درگاه خداوند هستی بخش می گویی خدایا قرض مرا اداکن خدایا مریض مرا شفا بخش خدایا مسافرمرا ازسفر به سلامت به مقصدبرسان ؟ وووو.... آخ که چه دردیست

اینگونه نیایش که خدافقط تراوخانواده ات رانجات بخشد وامامن؟.....به دنبال خدای می گردم که بشریت رانجات دهد ومن رافدای ما سازد 

از زنده یاددکترشریعتی

برادرتنی

هربرادر تنی که خواب میکندتوراونان خویش میخورد یاردشمنان توست

درنبردما گرسنه راگرسنه یاوراست

آیاشمامنصف هستید

میخواهم ازشماعزیزان سئوال نمایم ؟

اگرفردی نیازمند(.تصویرذهنی شماازنیازمندچه میباشد) برای رفع حاجت مالی یا معنوی به شما دوست

عزیز مراجعه نمایدچگونه دعوتش راپاسخ میگویید احتمالا دروهله اول فکر بررسی وتحقیق ذهن شمارا

پرمیسازدیا نه باشوروشوق تمام نسبت به رفع مشکل اهتمام میورزید؟

متاسفانه دراین قرن دودوآهن یابقول معروف فناوری اطلاعات تنها چیزی که گمرنگ یا دارد ازبین میرود انصاف است شما چه فکرمیکنید

 

ای پرنده زخم خورده ودرقفس

میدانم که درخیالت اوج ناباوریست اماباورکن که درد زندانی ودراسارت را شکسته استخوان داند وبس

 ای گذشته من درخیالت هق هق گریه هایم گونه های شلاق خورده ازتنهایم راسیلی میزنند

کجای که نغمه های دلتنگیت همچون فوارهای تن پوش این تن زخم خورده رامرحم درد و تآلم

میزنندمراجز دیدنت که گواه بودن است هیچ تدبیری نیست 

گپ عشق دگه دروغن

یه عده ازدلخوشی لذت نبردن

یه عده اززندگی حسرت نخوردن

یه عده روکارتون وکاغذ نخافتن

یه عده کاخ بلند بی خو نساختن

گپ سرثروت وپولن

دل پرازنفرت وگولن

گپ عشق دگه دروغن

جای دل سنگو گلوغن

هیچ کسی فکرکسی نین

بی دلوم فریادرسی نین

دگه بیهوده نخوندم

توی قفس همنفسی نین

همدم تنهاییهای این قلب خسته ام

ای ماه تابان من  دراین شب ظلمانی که صدای وحشت وتردید راه را برعاشقان خسته دل می بندد

وتازیانه سیاه غم برپیکرعزیزان عاشق تاول جدای میزند کجایی تاکمال روشناییت رادنبال نمایم

ستارگان درنبودنت دیگرسردرگریبان سو سو نمی زنند انگار ناچارا همه دراین ظلمات عاشق کش

درصف اسارت وبندگی منتظرروشنای دیگرندتا دیگری را جایگزین  توای خوب من گردانند کجایی

ای همدم تنهاییهای این قلب خسته ام

مرا دریاب که نگاه ویرانگرم گواه این دوست داشتن خواهد بود

بااحساسی پاک وخوش رنگ ازالهه امیدمرابسوی خویش بخوا ن ای دوست این قلب تنها

هنرمند محبوب استان هرمزگان عیسی بلوچستانی 

 

 

البوم شبهای یارانی عیسی بلوچستانی ومحمدروهنده

بی تو هرچه تودل من همچی به دور اریزوم

بی توحتی زندگانیم ابروم به گور اریزوم

هرجارفتوم فالی امزه نقش چشم تو شهنده

توچه اتکه بادل مه که همه ازتومخونده

چه روزونی تک وتنها لحظه اوخومه سرامکه

به خیالوم توای سیمو شعر رامی  از بروم امکه

نجات من بدست توست

نجات من بدست توست ازاین محبس نجاتم ده

لباس کهنه تن رابسوزانو حیاتم ده

مراازوحشت و تردید رهاکن تا رهاباشم

هوای صبح بیداری شهادت راصداباشم

همیشه درمصاف مرگ نقاب ازچهره می افتد

چه درمیدان چه دربستر پس ازبیماری ممتد

 بیا وجامه عصیان بپوشان برصدای من

که تنهاسهم من این است هراس بیصدامردن 

 

ای وابسته گریزان دوستت دارم

تنهای تورا که خیالی پوچ ومبهمی وگاه پراحساس وطالب گریان نمودنم میپرستم وگاه وقتی درشور و

شعف باتنهاهمزادم آن مهربانم هستم از همسری خودطلاقت می گویم چون آنزمان دوستی نامهربانی

       بشنوازمن که دراین وقت ولحظه به تووابسته ام ای وابسته گریزان دوستت دارم

شعر از زنده یادابراهیم منصفی

لوورودخونه مینوب اروتیم

مثل ماهی توی کلمون اخوتیم

دلومون از خشی پرواز اکردن

زمونی که به فکر یاراکوتیم

 

بالهایمان ازپرواز خسته نخواهند شدسکوت وسکون تیریست زهراگین که دراین  قفس برتیزبالمان مینشیند

ومارا درالام وارزوهایمان فرومیبرد پس باید پریدن را درسینه هامان قاب بگیریم تا هیچ زنجیری پایبندمان

نسازد آری پریدن را در سینه هامان قاب بگیریم وانگاه قاب را به بلندای ماه بگیریم .....از قلب تنها

  

 

ازقلب تنها.........

 

 

دلم گرفت ازاین قفس

چه بیصداست نفس نفس.......

 

 

 

 

یادت بیاد روزون خش

بی مه تاکوغمگین مبش

زیرکناروجمع تکه

دونه دونه تکرده بش

یکروزاتی که دیرابو

دل جوونوم پیرابو

چشمون خسته ام بانگات

بایادتودلگیرابو

ازاسمون بارون شه رخت

حرفون توی دلوم شنشت

توکوچه باغ خاطره

ماگردی دنبال سرنوشت

..............................

یکروزمیای که دیرمیشه........