میدانم که درخیالت اوج ناباوریست اماباورکن که درد زندانی ودراسارت را شکسته استخوان داند وبس

 ای گذشته من درخیالت هق هق گریه هایم گونه های شلاق خورده ازتنهایم راسیلی میزنند

کجای که نغمه های دلتنگیت همچون فوارهای تن پوش این تن زخم خورده رامرحم درد و تآلم

میزنندمراجز دیدنت که گواه بودن است هیچ تدبیری نیست