کاش میتوانستم باچشمان خسته امامنتظرتورامشایعت کنم انرامیشود اماافسوس چگونه بادستان خالی که انتظارهرگونه مساعدت رامیطلبندبسوی توبیاییم

تورادراحساسات گیچ ومبهم خویش میابم ولی تومرادرکویری ویران

توان برکه ای که میرویاندومن عفن ترین برش خاکم

که مردابهابرپشتم پای می افکنند